خاله ریزه
ساعت موبایل زنگ زد... توی خواب و بیداری دستم
را دراز کردم و خاموشش کردم، نیمه هوشیار بودم.... عطر باباجون توی فضا بود،
چشمانم را باز نکردم،..مبادا خواب باشم .. "نکنه عیده؟ نکنه عیده و ما الان
قزوینیم؟".. تشک ها از این سر تا آن سر تمام اتاق ها را فرش کرده اند. همه ی
فامیل مادریم اینجا خلاصه می شوند. خوابیده ام وسط ملیکا و مامان، مثل همیشه. باباجون با حلیم، تازه از بیرون آمده، روی
صندلی ناهارخوری درست بالای سر من نشسته و آرام آرام از تنهایی اش و مشکلات خانه
با حاج خانم -تنها دخترش- درد دل میکند. خنکی خشک قزوین با عطر باباجون قاطی می
شود، عید شده، می دانم. چشمانم را باز نمی کنم مبادا خواب باشم... عطر باباجون کم
کم تند می شود، تند و تندتر..و شاید کمی هم آشناتر. اردی بهشت است و من، اینجا هستم. چشمانم را باز
می کنم،.. بعضی اوقات خواب اندازه ی خود واقعیت به آدم میچسبد و شاید هم بیشتر،
احساس خوبی دارم... توی هال فرهاد نشسته، بلند می شود کیفش را می بندد، دست تکان
می دهد و می رود. دلم فرزند زمین بود و اسیر زمان تو هوایی اش کردی پاییز و بهارˏ درهم تنیده باران، خون جنگ آغازین است تا رهایی یک زندگی فاصله مانده هوا تمام شد خانه ام پناهگاه آخر ابرها بود روی بلندترین پرتگاه تو زنده می مانی در جنگ آخر نعره بزن، بی هوا نفس بکش یک لبخندی هست که آدم خودش دارد یک لبخندی هست که تصویریست که آدم از لبخند خودش
دارد این دو تا یکی نیستند و آدم همه عمرش را دنبال دومی روی صورت دیگران
می گردد.

